...:::... خود سازی ...:::...


...:::... خود سازی ...:::...





بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم.

بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم.

بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم.

در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم.

اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم،

 شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!


براي ايجاد تغيير در محيط، بايد ابتدا محدوده تحت نفوذ خود را شناسايي كرده

 و سپس براي ايجاد تغيير در آن محدوده، برنامه ريزي و اقدام نمود.




...:::... گردشگری در ایران ...:::...

...:::.. داستان جالب گردشگران ایرانی ...:::...





رئیس سازمان میراث فرهنگی در کتابی با عنوان "گردشگری با علایق ویژه در ایران" تور مجردها را معرفی کرده و درباره آن این طور توضیح داده که دختران، پسران، زنان و مردان مجرد با شرکت در این تور می توانند با همسر آینده شان آشنا شوند.

خیلی هم عالی ....اصلا از قدیم گفته‌اند آدم‌ها را در سفر باید شناخت. در مراسم خواستگاری یا کافی شاپ و پارک همه بسیار باشخصیت هستند و اصولا دلیلی ندارد ضایع بازی دربیاورند، اما در سفر موقعیت‌هایی رخ می‌دهد که حتی ریزترین عادت‌ها و رفتارهای افراد هم بیرون می‌زند. تاثیر این تورها در افزایش ازدواج آن قدر زیاد بوده که حتی دیده شده جوان‌ها بچه به بغل به شهر خود برمی‌گردند. طبق هماهنگی‌های صورت گرفته شرکت‌های حمل و نقل مسافران موظفند بلیت نورسیدگان را در مسیر برگشت نصف قیمت محاسبه کنند. واقعا دست آقای ملک زاده درد نکند.





ادامه نوشته

...:::... نامه به پدر ...:::...


نامه ي يک پسر به پدر خود(طنز)

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز

جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري

هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :


پدر عزيزم،

با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي

خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا كردم، او واقعاً

معركه است، اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ،

لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر.

اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريلي توي جنگل

داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه

. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي

خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و

اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و Stacy بهتر

بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز،

مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.

با عشق،

پسرت،

John

پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي

خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه.

دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن



...:::... داستان مرد نابینا ...:::...



...:::... داستان مرد نابینا ...:::...


مردي نابينا زير درختي نشسته بود!

پادشاهي نزد او آمد، اداي احترام كرد و گفت : قربان، از چه راهي ميتوان به پايتخت رفت؟

پس از او نخست وزير همين پادشاه نزد مرد نابينا آمد و بدون اداي احترام گفت : آقا، راهي كه به پايتخت مي رود كدام است؟‌

سپس مردي عادي نزد نابينا آمد، ضربه اي به سر او زد و پرسيد :‌‌ احمق ، ‌راهي كه به پايتخت مي رود كدامست؟

هنگامي كه همه آنها مرد نابينا را ترك كردند، او شروع به خنديدن كرد.

مرد ديگري كه كنار نابينا نشسته بود، از او پرسيد:‌براي چه مي خندي؟

نابينا پاسخ داد:اولين مردي كه از من سووال كرد، پادشاه بود.

مرد دوم نخست وزير او بود و مرد سوم فقط يك نگهبان ساده بود.

مرد با تعجب از نابينا پرسيد:چگونه متوجه شدي؟ مگر تو نابينا نيستي؟

نابينا پاسخ داد: ‌رفتار آنها ... پادشاه از بزرگي خود اطمينان داشت و به همين دليل اداي احترام كرد...

ولي نگهبان به قدري از حقارت خود رنج مي برد كه حتي مرا كتك زد.

او بايد با سختي و مشكلات فراوان زندگي كرده باشد

 

...:::... کشاورز  ...:::...



...:::...داستان پیر مرد  کشاورز  ...:::...






روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در

بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند

جایزه ای دریافت نماید.





ادامه نوشته

...:::... داستان شیر و روباه ...:::...





...:::... داستان  کوتاه شیر و روباه  ...:::...


بخونید خیلی قشنگه



روزی شیری در دره ای خوابیده بود و یک لاشه گوسفند هم جلویش بود که نصف آن را خورده بود و نصف دیگرش مانده بود.

روباهی از دور داشت می آمد که از لاشه بخورد!

شیر خودش را به خواب زد و پیش خودش گفت حالا که من خوردم و سیر شدم بگذار او هم بیاید و بخورد!

روباه برای اینکه مطمئن بشود او خواب است یک روده برداشت و به دست و پای شیر بست!

آن وقت شروع کرد به خوردن

خوب که سیر شد رفت!

شیر خواست حرکت کند اما آفتاب گرم روده ها را خشک و محکم کرده بود و هر چه کردنتوانست حرکت کند!

گفت رفتم ثواب کنم کباب شدم و همانطور خوابید تا موشی از سوراخ در آمد و شروع کرد به پاره کردن روده و بند !

بند روده را پاره کرد و رفت داخل سوراخش

در این وقت شیر حرکت کرد که برود،یک شیر دیگر او را دید و گفت کجا میروی ؟

گفت می روم از این سرزمین دور شوم!

رفیق او پرسید چرا ؟

شیر گفت جائی که روباه بیاید دست مرا ببندد و موشی دست مرا باز کند دیگر این سرزمین ماندن ندارد!!!

 

...:::... از این کار ها نکنید ...:::...



پسره به دختری که تازه باهاش دوست شده بود میگه :

امروز وقت داری بیای خونمون ؟

دختره : مامانم نمیذاره ، با چه بهونه ای بیام ؟

پسره : بگو میخوام برم استخر . . .

دختره اومد خونه دوست پسرش

پسره : تو که اومدی استخر مثلا باید موهات خیس باشن

برو تو حموم موهاتو خیس کن!

وقتی دختره میره حموم ، پسره به دوستاش زنگ میزنه . . .

پسره و دوستاش یکی یکی میرن تو حموم به دختره تجاوز میکنن . . .

این آخری که رفت حموم ، نه 1ساعت نه 2 ساعت ، موند تو حموم . . .

دیدن این دیر کرد . . .

رفتن حموم که یهو دیدن دختره و پسره رگ دستشونو با هم زدند و گوشه حموم افتادن و روی

دیوار حموم نوشته :

نامردا خواهرم بود . . .
.

من و تو - www.manooto.tk


نکنید از این کارا دوست دختر شما خواهر یک بنده خداییه

شایدم اصلا برادر نداره تکه این اصلا مهم نیست

شاید دختره خره احمقه نمیفهمه چه آینده ای در انتظارشه ولی شما نکنید


   

این پست را در وبلاگتون حتما پست کنید 



...:::... زن باهوش ....:::....

...:::... داستان زن باهوش ...:::...




خانم جذابی با آقای ویلیام گلادستون سیاستمدار برجسته انگلیسی شام خورد. شب بعد در ضیافت شامی شرکت کرد و در کنار رقیب برجسته ی گلاداستون، بنجامین دیزرانیلی نشست.
ویلیام گلادستون و بنجامین دیزراییلی به ترتیب از حزب لیبرال و محافظه کار مهم‌ترین نخست وزیران دوره ویکتوریا بودند. جنگ واترلو از نبردهای معروف این دوره‌است.
گلادستون چنان با خانم رفتار کرد که تا مدت ها تحت تاثیر ویلیام قرار گرفته بود.
بعدها وقتی که نظر این خانم را در مورد این دو فرد پرسیدند پاسخ داد: بعد از نشست با آقای گلادستون مطمئن شدم که با حضور او باهوش ترین زن انگلستان هستم.








ادامه نوشته