...:::... خود سازی ...:::...


...:::... خود سازی ...:::...





بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم.

بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم.

بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم.

در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم.

اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم،

 شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!


براي ايجاد تغيير در محيط، بايد ابتدا محدوده تحت نفوذ خود را شناسايي كرده

 و سپس براي ايجاد تغيير در آن محدوده، برنامه ريزي و اقدام نمود.




...:::... داستان مرد نابینا ...:::...



...:::... داستان مرد نابینا ...:::...


مردي نابينا زير درختي نشسته بود!

پادشاهي نزد او آمد، اداي احترام كرد و گفت : قربان، از چه راهي ميتوان به پايتخت رفت؟

پس از او نخست وزير همين پادشاه نزد مرد نابينا آمد و بدون اداي احترام گفت : آقا، راهي كه به پايتخت مي رود كدام است؟‌

سپس مردي عادي نزد نابينا آمد، ضربه اي به سر او زد و پرسيد :‌‌ احمق ، ‌راهي كه به پايتخت مي رود كدامست؟

هنگامي كه همه آنها مرد نابينا را ترك كردند، او شروع به خنديدن كرد.

مرد ديگري كه كنار نابينا نشسته بود، از او پرسيد:‌براي چه مي خندي؟

نابينا پاسخ داد:اولين مردي كه از من سووال كرد، پادشاه بود.

مرد دوم نخست وزير او بود و مرد سوم فقط يك نگهبان ساده بود.

مرد با تعجب از نابينا پرسيد:چگونه متوجه شدي؟ مگر تو نابينا نيستي؟

نابينا پاسخ داد: ‌رفتار آنها ... پادشاه از بزرگي خود اطمينان داشت و به همين دليل اداي احترام كرد...

ولي نگهبان به قدري از حقارت خود رنج مي برد كه حتي مرا كتك زد.

او بايد با سختي و مشكلات فراوان زندگي كرده باشد

 

...:::... کشاورز  ...:::...



...:::...داستان پیر مرد  کشاورز  ...:::...






روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در

بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند

جایزه ای دریافت نماید.





ادامه نوشته

...:::... داستان شام آخر....:::....


...:::... داستان شام آخر....:::....



لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: می‌بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می‌كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند.

روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.










ادامه نوشته

...:::... داستان شیطان چه کار می کند....:::....

..:::... داستان سیطان چه کار می کند....:::....



گویند در زمان دانیال نبى یك روز مردى پیش او آمد و گفت : اى دانیال امان از دست شیطان ، دانیال پرسید: مگر شیطان چه كرده ؟ مرد گفت : هیچى ، از یك طرف شما انبیاء و اولیاء به ما درس دین و اخلاق مى دهید و از طرف دیگر شیطان نمى گذارد رفتار ما درست باشد، كار خوب بكنیم و از بدیها دورى نماییم . دانیال پرسید: چطور نمى گذارد؟ آیا لشكر مى كشد و با شما جنگ مى كند و شما را مجبور مى كند كه كار بد كنید. مرد گفت : نه ، این طور كه نه ، ولى دایم ما را وسوسه مى كند، كارهاى بد را در نظر ما جلوه مى دهد. شب و روز، ما را فریب مى دهد و نمى گذارد دیندار و درست كردار باشیم










.

ادامه نوشته

...:::... داستان اصحاب کهف....:::....


...:::... داستان اصحاب کهف....:::....



در سده های اولیه دین مسیح گـروهى از جوانان مومن كه در یك زندگى تجملاتی در میان انواع ناز و نعمت به سـر مى بردند, براى حفظ عقیده خود به همه این نعمتهای دنیوی پشت پا زدند, و بـه غارى از كوه پناه بردند.

خداوند می فرماید:

"اذ اوى الفتیة الى الكهف "- "زمانى را به خاطر بیاور كه آن جوانان به غار پناه بردند"

قرآن در 14 آیه به شرح تفصیلی اصحاب كهف پرداخته است.

"نحن نقص علیك نباهم بالحق "- "ما داستان آنها رابحق براى تو بازگو مى كنیم "

"انهم فتیة آمنوا بربهم وزدناهم هدى "-"آنـهـا جـوانانى بودند كه به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم "

از آیـات قـرآن اینچنین بر می آید  كه اصحاب كـهـف در زمانی مى زیستند كه بت پرستى و كفر, آنها رااحاطه كرده بود و یك حكومت ظالم ستمگر بر آنان حكمرانی می كرده است.اما این گروه از جوانمردان كه به گمراهی ایشان پى بردند تصمیم بر قیام گرفتند و راه هجرت پیش گرفتند.






ادامه نوشته